تبليغاتX
چگونه همیشه شاد وموفق زندگی کنیم
روش های شاد زندگی کردن وطرز تفکر صحیح در زندگی

بفتراك جفا

سمن بويان غبار غم چوبنشينند  بنشانند

پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

بفتراك جفا دلها چو بربندند بربندند

ززلف عنبرين جانها چوبگشايند بفشانند

به عمري يكنفس با ما چو بنشنند برخيزند

نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

سرشك گوشه گيران را چو در يابند در يابند

رخ مهر از سحر خيزان نگردانند اگر دانند

دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد

زفكر انان كه در تدبير درمانند،درمانند

چو منصور از مراد انان كه بردارند بردارند

بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 10:5 AM  توسط فرزاد | 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

در کوی  او  گدایی  بر  خسروی گزیدن

از جان  طمع  بریدن  آسان  بود  ولیکن

از دوستان  جانی  مشکل  توان  بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان  جا به  نیکنامی  پیراهنی دریدن

گه چون نسیم  با  گل  راز  نهفته گفتن

گه سر  عشقبازی  از  بلبلان  شنیدن

بوسیدن  لب  یار  اول  ز  دست   مگذار

کاخر ملول گردی از دست لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی  برفت  حافظ  از  یاد شاه  یحیی

یا  رب  به یادش آور  درویش پروریدن

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 2:20 AM  توسط فرزاد | 

پیش از این بعضی از دوستان من رو متهم به ناسیونالیست بودن کردن بعضی دیگه هم گفتن که من اینتر ناسیونالیستم که با توجه به معنی این دو تا واژه یه جورایی با هم تناقض داره. خواستم قبل از اینکه این مشکل اینجا هم بوجود بیاد این مسئله رو توضیح بدم. راستش رو بخواین من هم ناسیونالیستم هم اینتر ناسیونالیست.حالا چه جوری خوب می گم.من معتقدم تمام انسانها از هر نقطه این گیتی پهناور و با هر رنگ و شکل و فرهنگی قابل احترام هستن چون در درجه اول انسانند و به حکم انسان بودنشون قابلیت رسیدن به بالاترین درجات انسانی رو دارند. و هر فرهنگ و آداب رسومی در هر جای دنیا دارای نکات مثبت و منفی خاص خودشه. از همین نظر قابل ارزش و احترام. من هم مثل اجدادم و همون طور که در تخت جمشید هم می بینیم به گفتگو و ارتباط بین تمام فرهنگها و تمدنها معتقدم. من اعتقاد دارم که ما باید با تمام فرهنگها در ارتباط باشیم و نکات مثبت فرهنگشون رو از اونها یاد بگیریم. همونطور که من نظم و انضباط رو از فرهنگ شرق آموختم.

ولی باور دارم که فرهنگ و تمدن ما جزء بزرگترین و غنی ترین فرهنگهای تاریخ بشریته. و از هر نظر کامل و جامع. اگر ما می خوایم در این ارتباط و مواجه با فرهنگهای دیگه دچار خود باختگی و بیگانه زدگی نشیم بهترین راه اینکه اول از همه فرهنگ و تاریخ و هویت واقعی خودمون رو بشناسیم. و ببنیم واقعا چه فرهنگ ارزشمندی داریم تا اینکه بجای اینکه دچار خودباختگی بشیم، بتونیم بر روی دیگران تاثیر گذار باشیم و دیگران رو هم با فرهنگ خودمون آشنا کنیم. من باور دارم فرهنگ ما بقدری غنی است که می تونه به تنهایی ما رو به سعادت ونیک بختی رهنمون بشه و راه درست زندگی رو به نشون بده. دوستان عزیز من بیاید فرهنگ اصیل خودمون رو بشناسیم وبه داشته هامون افتخار و مهمتر از اون عمل کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 8:9 AM  توسط فرزاد | 

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیر دولت بر  کدامین  کوکب   است

تا به  گیسوی تو  دست   ناسزایان   کم   رسد

هر دلی از حلقه ای در ذکر یا رب یارب است

کشته  چاه  زنخدان  توام  کز  هر  طرف

صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من  که  مه  آیینه دار  روی  اوست

تاج خورشید  بلندش  خاک  نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رو

در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می

زاهدان معذور  داریدم  که اینم  مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانیم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند

قوت جان  حافظش در  خنده زیر  لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد

زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 2:0 AM  توسط فرزاد | 

دانی  که  چیست  دولت  دیدار  یار  دیدن

در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع  بریدن  آسان  بود و   لیکن

از دوستان  جانی مشکل  توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان  جا به  نیکنامی  پیراهنی  دریدن

گه چون  نسیم  با گل  راز  نهفته  گفتن

گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن  لب یار  اول ز  دست   مگذار

کاخر ملول گردی از  دست لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی  برفت  حافظ از  یاد شاه  یحیی

یا رب  به یادش آور  درویش پروریدن

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:12 AM  توسط فرزاد | 

زاهد   خلوت نشین  دوش  به  میخانه  شد

از   سر  پیمان  گذشت  برسر پیمانه  شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب  آمده   بودش    به   خواب

باز به   پیرانه سر  عاشق   و دیوانه  شد

مغبچه ای   می گذشت   راه زن   دین و  دل

در پی   آن آشنا    از  همه   بیگانه   شد

آتش رخسار   گل   خرمن   بلبل   بسوخت

چهره   خندان   شمع   آفت  پروانه شد

گریه شام و سحر شکر  که  ضایع   نگشت

قطره   باران   ما  گوهر  یکدانه  شد

نرگس ساقی    بخواند آیت   افسونگری

حلقه   اوراد   ما   مجلس   افسانه  شد

منزل   حافظ   کنون  بارگه  کبریاست

دل  بر  دلدار رفت  جان  بر جانانه  شد

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 6:24 PM  توسط فرزاد | 

میخوام منم یه خاطره از یکی ازروزهای شیرین زندگیم واستون بگم.جایی که برای اولین بار حس زیبای غرور ملی رو به معنای واقعی تجربه کردم.شهریور چهار سال پیش بود.رفته بودیم شیراز- تخت جمشید.مکانی که اغلب رویاهام رو اونجا سپری میکردم.تصور کنید توی دامنه کوه میترا، کوه مهر کنار مقبره داریوش ایستاده بودم واز اون بالا پارسه ( تخت جمشید ) با اون عظمت و شکوه در زیر پام قرار داشت. یه جوان ژاپنی رو دیدم که چند قدم اونطرفتر مشغول عکاسی بودو مات مبهوط با تجهیزات عکاسیش که تا حالا تو عمرم ندیده بودم داشت چپ و راست عکس می گرفت.سعی داشت هیچ چیزی رو از قلم نندازه.رفتم کنارش ( کنار کسی که از یکی از پیشرفته ترین کشورهای دنیا اومده بود) ازش پرسیدم می تونه انگلیسی صحبت کنه.گفت که میتونه. سرم رو بالا گرفتم و با افتخار بهش گفتم : ببین ، این فرهنگ ماست،این تاریخ ماست،این هویت ماست.شما هم همچین چیزی تو کشورتون دارید؟

نمی دونید چه حسی بود هنوزم که اون رو بیاد می آرم تمام وجودم رو یه چیزی پر میکنه.یه حس قوی و قشنگ که نمی تونم توصیفش کنم.یک غرور و افتخار.آره ما فرزندان این سرزمین هستیم و سرزمین مهر، سرزمین عشق.......  می تونیم و باید دوباره ایران رو به همان جایی برسونیم که لیاقت ایران و ایرانیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 6:51 AM  توسط فرزاد | 

 بارها  گفته ام  و  بار  دگر   می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در  پس  آیینه  طوطی صفتم  داشته اند

آنچه   استاد  ازل  گفت  بگو   می گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می کشدم می رویم

دوستان  عیب  من  بی دل  حیران مکنید

گوهری  دارم  و صاحب نظری می جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکنم  عیب  کز  او رنگ و ریا می شویم

خنده و  گریه  عشاق  ز جایی دگر  است

می سرایم  به شب  و وقت سحر می مویم

حافظم  گفت  که  خاک  در میخانه  مبوی

گو  مکن عیب که من مشک ختن می بویم

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:48 AM  توسط فرزاد | 

گلعذاری  ز  گلستان  جهان  ما  را بس

زین  چمن  سایه  آن  سرو روان ما را بس

من  و  همصحبتی  اهل  ریا  دورم   باد

از  گرانان  جهان  رطل گران  ما   را بس

قصر فردوس به پاداش عمل  می بخشند

ما  که  رندیم  و  گدا  دیر  مغان  ما  را بس

بنشین بر لب جوی و  گذر  عمر   ببین

کاین   اشارت  ز  جهان  گذران  ما  را  بس

نقد  بازار  جهان  بنگر  و  آزار   جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت   صحبت  آن   مونس  جان  ما  را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که  سر  کوی  تو  از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست

طبع  چون  آب  و غزلهای  روان  ما را  بس

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 2:13 AM  توسط فرزاد | 

خوشتر زعیش و  صحبت باغ و بهار چیست

ساقی    کجاست   گو   سبب  انتظار  چیست

هر وقت خوش  که دست  دهد مغتنم  شمار

کس  را    وقوف  نیست که انجام کار چیست

پیوند  عمر بسته به   موییست   هوش دار

غمخوار   خویش  باش   غم  روزگار  چیست

معنی    آب   زندگی    و    روضه    ارم

جز   طرف  جویبار  و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند

ما  دل   به  عشوه   که  دهیم  اختیار  چیست

راز درون  پرده چه  داند  فلک   خموش

ای   مدعی   نزاع   تو   با  پرده دار  چیست

سهو و خطای بنده  گرش  اعتبار  نیست

معنی     عفو    و  رحمت   آمرزگار   چیست

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 3:10 AM  توسط فرزاد | 

بذارید صحبتم را با چند تا سوال شروع کنم.لطفا صادقانه به خودتون جواب بدید.تا حالا چند بار به خاطر افسوس و اشتباه گذشته ها خودمون رو سرزنش کردیم و اوقات زندگیمون رو خراب کردیم.چند نفر رو می شناسید که به خاطر یه اشتباه یا یه شکست تو زندگیشون هیچوقت نتونستن خودشون رو ببخشن یا دیگه هیچوقت جرات نکردن دست به کاری بزنن.خیلی از ماها هم که همیشه تو فکر (یا بهتر بگم ترس و دلهره )آینده ایم.اینکه آینده چی میشه. چه اتفاقاتی ممکن در آینده پیش بیاد.خیلی هامون هم رفتیم یه حساب پس انداز باز کردیم و هر چی در می یاریم می ریزیم توی این حساب واسه روز مبادا !!!. تا حالا شده از خودتون بپرسید این روز مبادا کی هست؟چرا تا حالا پیش نیومده ؟ اشتباه نشه منو با آینده نگری مخالف نیستم بلکه اون رو لازم هم می دونم.منظور من فنا کردن امروز واسه آیندست.

ما همیشه یاد گرفتیم که بگیم می خوام آیندم رو بسازم ولی چه جوریش رو کسی یادمون نداده. اصلا این آینده کِی هست؟ فردا ، کِی هست؟ فکر می کنید در آینده چه معجزه ای ممکنِ اتفاق بیفته؟نه باور کنید فردا ما هم مثل امروز و دیروز ما خواهد بود مگر اینکه همین امروز،همین الان رو دریابیم و آیند رو روی امروز بنا کنیم.بقول یه جمله معروف که میگه: (حال تمام چیزی است که داریم ) . آره دوستان من بیاید امروز رو در یابید.توی حال زندگی کنید.شکست ها فقط به عنوان یه تجربه واستون ارزش داشته باشن تا اشتباهات گذشته رو تکرار نکنید.فقط همین. باور داشته باشید آینده روشن مال شماست اگر امروز رو از دست ندیدو با تجربه دیروز شروع به ساختن فردا کنید.و از زندگیتون،از لحظه ای که در اون هستید لذت ببرید و نهایت استفاده رو بکنید و غصه چیزی که هنوز نیومده رو نخورید و خودتون رو بخاطرش عذاب ندید.اینقدر بزرگوار باشید که خودتون رو به خاطر اشتباهاتتون ببخشید. بیاد داشته باشید زندگی با ارزش ترین داشته ماست. پس باید از هر لحظه اون نهایت استفاده رو بکنیم به قول حافظ که می گه:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

                                                           کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار

                                                          غمخوار خویش باش غم  روزگار  چیست  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 4:8 AM  توسط فرزاد | 

من و انکار شراب   این چه   حکایت   باشد

غالبا    این    قدرم     عقل    و  کفایت   باشد

تا  به   غایت   ره    میخانه      نمی دانستم

ور  نه  مستوری   ما  تا   به  چه   غایت  باشد

زاهد  عجب و نماز   و   من  مستی و  نیاز

تا  تو   را  خود  ز میان   با که  عنایت   باشد

زاهد  ار  راه  به  رندی  نبرد معذور  است

عشق   کاریست   که   موقوف    هدایت   باشد

من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ

این زمان  سر  به  ره  آرم  این  چه حکایت باشد

بنده   پیر مغانم     که ز   جهلم     برهاند

پیر   ما    هر   چه    کند  عین    عنایت  باشد

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت

حافظ     ار  مست   بود   جای    شکایت   باشد

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 2:7 AM  توسط فرزاد | 

مطلب این پست راجع به عشقه.آره عشق ولی یه عشق متفاوت.عشق به وطن،وطنی مقدس به اسم ایران..سرزمین عشق ، علم ، ادب ، هنر. سرزمین بزرگترین و پاکترینِ انسانها.سرزمین زرتشت،کوروش،حافظ،سعدی و فردوسی و.......شاید بد نباشه ما بدونیم وارث چه کسانی هستیم.شاید اینجوری خودمون رو بیشتر باور کنیم و بدونیم قادر به چه کارهایی هستیم.شاید با پیدا کردن هویت واقعی ایرانی و اصیل خودمون از این سردرگمی که امروز گریبان جامعه رو گرفته در بیاییم.این تشویش و اضطراب ناشی از این سردرگمی از بین بره و جای خودش رو به حس افتخار و غرور ملی بده. با احترامی که برای تمام انسانهای دنیا از هر قومی قائلم ولی دیگه جلوی هیچ کسی احساس عقب موندگی یا خودباختگی نکنیم.سرمون رو بالا بگیریم و با افتخار بگیم از کجاییم و چه فرهنگی  عظیمی داریم.بگیم ما بیش از2500 ساله که خدای یکتای عاشق رو می پرستیم.به امید همون خدای عاشق و زیبا از این به بعد  تصمیم داریم یه کم هم درباره فرهنگ اصیل ایرانی تو وبلاگمون  صحبت کنیم.امیدوارم مثل همیشه همراهمون باشید و با نظرات  پر مهرتون بهمون دلگرمی بدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 9:36 AM  توسط فرزاد | 
دمی با غم بسر بردن   جهان یکسر   نمی ارزد

                                      بمی  بفروش دلق  ما کز  این   بیشتر نمی ارزد

 به کوی می فروشانش به  جامی بر   نمی گیرند

                                         زهی   سجاده   تقوا   که یک   ساغر  نمی ارزد

 رقیبم سرزنش ها کرد کزاین به آب رخ برتاب

 چه افتاد    این سر ما را   که خاک در نمی ارزد

 شکوه تاج سلطانی که بیم جان دراو درج است

 کلاهی   دلکش است  اما به ترک سر نمی ارزد

  چه آسان می نمود اول غم  دریا به  بوی   سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

تورا آن به که   روی خود   زمشتاقان   بپوشانی

 که   شادی    جهان گیری   غم لشکر  نمی ارزد

 چو حافظ در قناعت کوش و از دنیا   دون   بگذر

 که  یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 2:31 AM  توسط فرزاد | 

موضوعی که میخوام دربارش حرف بزنم مثبت اندیشیه.شاید معنی این کلمه رو همه بدونیم ولی واقعا چقدر با اون آشنا هستیم!چقدر به اون عمل می کنیم!! یه سوال اگه از شما بپرسن چقدر احتمال می دید توی کار، تحصیلتون ویا .... موفق بشین چه جوابی میدین؟ اگر توی یه قرعه کشی شرکت کنید چقدر احتمال میدید که شما برنده می شید؟یا سئوال هایی از این دست.مثبت اندیشی به معنی نادیده گرفتن واقعیات نیست.بلکه برداشت درست و خوشبینانه از واقعیات .به عنوان مثال شما وقتی میخوای دست به کاری بزنید که احتمال موفقیت یا شکست شما 50% هست. کدوم وجه رو در نظر می گیرید.اول کدوم بخش رو می بینید.اکثر ما عادت کردیم شکست رو ببینیم. در حالی که احتمال پیروزی ما با شکست برابرِ. (حالا بماند که احتمال های پیروزی بالاتر رو هم نادیده می گیریم). ولی تا حالا شده فکر کنیم چرا این احتمال بالای پیروزی رو رها کردیم؟چرا نخواستیم بخش مثبت واقعیت رو در بگیریم.یا ما اغلب حسرت و افسوس چیزهایی رو که نداریم یا از دست دادیم می خوریم بدون اینکه به داشته هامون وتوانایی هامون توجه کنیم .شاید بزرگترین نعمتی که همه ما داریم اینکه زنده ایم و هنوز نفس می کشیم پس هنوز می تونیم زندگی رو اونجور که می خوایم بسازیم . بذارید یه چندتا واقعیت رو بررسی کنیم........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 6:49 AM  توسط فرزاد | 

سلامی چو   بوی   خوش      آشنایی          

 بر آن        مردم      دیده      روشنایی

 درودی   چو   نور  دل     پارسایان      

 بدان       شمع      خلوتگه       پارسایی

 نمی بینم از  همدمان   هیچ بر   جای           

دلم خون   شد از   غصه   ساقی    کجایی

زکوی مغان  رخ   مگردان  که  آنجا             

فروشند        مفتح      مشکل       گشایی

عروس جهان گرچه درحدحسن است            

ز    حد   می برد     شیوه     بی وفایی

دل خسته   من  گرش   همتی   هست            

 نخواهد     ز   سنگین   دلان    مومیایی

می صوفی   افکن کجا   می فروشند             

که    در    تابم   از دست    زهد   ریایی

 رفیقان  چنان   عهد صحبت  شکستند           

که     گویی     نبودست    خود     آشنایی

مرا گر  تو  بگذاری  ای نفس  طامع             

بسی     پادشاهی       کنم      در    گدایی

بیاموزمت      کیمیا ی         سعادت             

ز    هم صحبت      بد   جدایی       جدایی

مکن حافظ از جور  دوران   شکایت            

 چه   دانی      تو   ای  بنده   کار   خدایی

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 3:17 AM  توسط فرزاد | 

اگه اجازه بدید میخوام یه توضیح مختصر درباره بخش غزل هفته بدم .قبلا تو حرفام گفتم که من مرادم حافظٍ و خیلی بهش اعتقاد دارم.و تمام حرفهای حافظ هم در رابطه با همین موضوع شادی وعشقِ به خداست. و این روش رو راه نجات و سعادت بشر می دونه.برای همین تصمیم گرفتم بخشی روتحت عنوان غزل هفته تو وبلاگ بذارم که جمعه ها آپدیت میشه.غزلهای این بخش از حافظِ و با توجه به موضوع انتخاب میشه.تا شما رو با نظر خواجه شیراز درباره موضوع آشنا کنه.امیدوارم این بخش مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.فقط تنها خواهشم اینکه این غزلها رو با دقت بخونید و به مفاهیمی که حافظ به اونها اشاره کرده توجه کنید.به بیتهای که بصورت bold هستند بیشتر توجه کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 2:10 AM  توسط فرزاد | 

میخوام یه کم درباره خودم ، عقایدم وگذشته ام براتون بگم.ولی لطفا همشو بخونید. شاید خیلی ها وقتی وبلاگ ما رو میخونن بگن اینا خیلی دلشون خوشه.این حرفا فقط مال توی کتابهاست. اینا هیچ مشکلی تو زندگیشون ندارن. نه به خدا اینجوری هم نیست.همه ما مشکلات خاص خودمون رو داریم.حالا کم یا زیاد.ولی مهم مشکلات نیست .مهم طرز برخورد و تفکر شما در کنار اومدن با اون مشکله.من خودم تا چهار سال پیش زندگیم خیلی متفاوت بود.پر از نا امیدی و نگرانی.تا اینکه یه روز...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 2:13 AM  توسط فرزاد | 

فکر کنم بهترِ چند نمونه از سخنان بزرگان رو واستون بگم تا ببینید نظر اونا درباره شادی چیه:

 * غم دنیا چند خوری باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد (حافظ)

* ساقیا برخیز ودر ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را (حافظ)

* نخستین راه مستقیم به سوی خداوند نیایش است دومین راه شادی.( پائولو کو ئیلیو)

* در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد،حتی یک ساعت خراب هم می تواند دوبار در روز وقت را دقیق نشان دهد.

 * سردترین و تاریکترین لحظه درست قبل از سپیده است. اینا رو گفتم که بدونید این حرفا رو فقط ما نمی گیم .مال امروز هم نیست.قانونی که در جهان خلقت وجود داره.وتمامی انسانهای موفق و بزرگ ازش بهره گرفتن.

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 2:23 AM  توسط فرزاد | 

سلامی چو بوی خوش آشنایی    بر آن مردم دیده روشنایی

من فرزاد هستم ۲۲ سالمه دانشجوی مکانیک.با دوست عزیزتر از جونم بهراد تصمیم داریم  تا اونجایی که میتونیم زندگی همه رو پر از شادی وموفقیت بکنیم.با ما همراه باشین.

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 0:57 AM  توسط فرزاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

سلام خیلی خوش آمدید.این وبلاگ به بیان راه ها و رازهای شاد زندگی کردن و تغییر زندگی به گونه ای ایده آل می پردازد.امیدواریم از خواندن آن راضی وخشنود باشید.خواهشمندیم نظرات , انتقادات و پیشنهادات ارزشمند خود را حتمآ برای ما بیان بفرمایید تا در جهت ارتقای سطح کیفی وکمی وبلاگ به کار بگیریم. دوستان عزیز هر سوالی که دارید میتوانید از طریق بخش نظر ها و همچنینID و ایمیل بپرسید پاسخ برای ID شما ارسال خواهد شد.در بخش نظرهادر صورت لزوم پاسخ به عنوان نظر جدید و با نام نویسنده ثبت میگردد.با تشکر فراوان

نویسندگان وبلاگ
behrad_2791@yahoo.com farzad_fatemi2003@yahoo.com


نوشته های پیشین
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
مطالب مهم وبلاگ
عمومی
غزلسرا
ایران زمین
خداشناسی
نویسندگان
بهراد
فرزاد
پیوندها
نهایت عشق(علی)
دختر ماه(سارا)
یه آسمون ستاره(مونا)
پرواز عشق(اریکا)
من عاشق تو هستم (الهه)
خیمه عشق(آمنه)
آشیانه عشق(مهشید)
دختر بارونی
عشق یک مفهوم بی اماست(ایرسا)
صحبت از امتداد یک درد است(بهار)
سلطان قلب عاشقم تویی(غزال)
اشکی از جنس خدا(مرجان)
عشق یعنی خدا(گلناز)
مای النا سیتی شهر دلان(النا)
یاس(عسل)
عاشقان عشق را فخر می فروشند؛ارزانش مفروش(سپیده)
جاوگر هنوز زنده است(مهسا)
آمار وبلاگ