![]() |
![]() |
|
| روش های شاد زندگی کردن وطرز تفکر صحیح در زندگی |
|
بفتراك جفا پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند بفتراك جفا دلها چو بربندند بربندند ززلف عنبرين جانها چوبگشايند بفشانند به عمري يكنفس با ما چو بنشنند برخيزند نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند سرشك گوشه گيران را چو در يابند در يابند رخ مهر از سحر خيزان نگردانند اگر دانند دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد زفكر انان كه در تدبير درمانند،درمانند چو منصور از مراد انان كه بردارند بردارند بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 فروردین1387ساعت 10:5 AM توسط فرزاد |
|
|
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وان جا به نیکنامی پیراهنی دریدن گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست لب گزیدن فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی یا رب به یادش آور درویش پروریدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 2:20 AM توسط فرزاد |
|
|
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت بر کدامین کوکب است تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقه ای در ذکر یا رب یارب است کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است عکس خوی بر عارضش بین کفتاب گرم رو در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین با سلیمان چون برانیم من که مورم مرکب است آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می زند قوت جان حافظش در خنده زیر لب است آب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مهر1386ساعت 2:0 AM توسط فرزاد |
|
|
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وان جا به نیکنامی پیراهنی دریدن گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست لب گزیدن فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی یا رب به یادش آور درویش پروریدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:12 AM توسط فرزاد |
|
|
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان گذشت برسر پیمانه شد صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد مغبچه ای می گذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یکدانه شد نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد منزل حافظ کنون بارگه کبریاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 شهریور1386ساعت 6:24 PM توسط فرزاد |
|
|
بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من دلشده این ره نه به خود می پویم در پس آیینه طوطی صفتم داشته اند آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست که از آن دست که او می کشدم می رویم دوستان عیب من بی دل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری می جویم گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است مکنم عیب کز او رنگ و ریا می شویم خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است می سرایم به شب و وقت سحر می مویم حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:48 AM توسط فرزاد |
|
|
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس من و همصحبتی اهل ریا دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مرداد1386ساعت 2:13 AM توسط فرزاد |
|
|
خوشتر زعیش و صحبت باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست پیوند عمر بسته به موییست هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست معنی آب زندگی و روضه ارم جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مرداد1386ساعت 3:10 AM توسط فرزاد |
|
|
من و انکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد زاهد عجب و نماز و من مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است عشق کاریست که موقوف هدایت باشد من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم این چه حکایت باشد بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت حافظ ار مست بود جای شکایت باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مرداد1386ساعت 2:7 AM توسط فرزاد |
|
|
دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد
بمی بفروش دلق ما کز این بیشتر نمی ارزد به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد رقیبم سرزنش ها کرد کزاین به آب رخ برتاب چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد شکوه تاج سلطانی که بیم جان دراو درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد تورا آن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی که شادی جهان گیری غم لشکر نمی ارزد چو حافظ در قناعت کوش و از دنیا دون بگذر که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 مرداد1386ساعت 2:31 AM توسط فرزاد |
|
|
سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی زکوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتح مشکل گشایی عروس جهان گرچه درحدحسن است ز حد می برد شیوه بی وفایی دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبودست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشاهی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیا ی سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 تیر1386ساعت 3:17 AM توسط فرزاد |
|
|
اگه اجازه بدید میخوام یه توضیح مختصر درباره بخش غزل هفته بدم .قبلا تو حرفام گفتم که من مرادم حافظٍ و خیلی بهش اعتقاد دارم.و تمام حرفهای حافظ هم در رابطه با همین موضوع شادی وعشقِ به خداست. و این روش رو راه نجات و سعادت بشر می دونه.برای همین تصمیم گرفتم بخشی روتحت عنوان غزل هفته تو وبلاگ بذارم که جمعه ها آپدیت میشه.غزلهای این بخش از حافظِ و با توجه به موضوع انتخاب میشه.تا شما رو با نظر خواجه شیراز درباره موضوع آشنا کنه.امیدوارم این بخش مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره.فقط تنها خواهشم اینکه این غزلها رو با دقت بخونید و به مفاهیمی که حافظ به اونها اشاره کرده توجه کنید.به بیتهای که بصورت bold هستند بیشتر توجه کنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 تیر1386ساعت 2:10 AM توسط فرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام خیلی خوش آمدید.این وبلاگ به بیان راه ها و رازهای شاد زندگی کردن و تغییر زندگی به گونه ای ایده آل می پردازد.امیدواریم از خواندن آن راضی وخشنود باشید.خواهشمندیم نظرات , انتقادات و پیشنهادات ارزشمند خود را حتمآ برای ما بیان بفرمایید تا در جهت ارتقای سطح کیفی وکمی وبلاگ به کار بگیریم. دوستان عزیز هر سوالی که دارید میتوانید از طریق بخش نظر ها و همچنینID و ایمیل بپرسید پاسخ برای ID شما ارسال خواهد شد.در بخش نظرهادر صورت لزوم پاسخ به عنوان نظر جدید و با نام نویسنده ثبت میگردد.با تشکر فراوان |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مهم وبلاگ عمومی غزلسرا ایران زمین خداشناسی |
| نویسندگان |
|
بهراد فرزاد |
| آمار وبلاگ |
|
|